تو اتاقم بیکار نشسته بودم،بیکار که چه عرض کنم" بیحوصله"!!!ظهر پنجشنبه بود و درمانگاه خلوت بود چندتا مریضی هم که اومده بودند پیچوندیم گفتیم شنبه صبح بیا رفتم اتاق مینا دیدم بیکار نشسته،نشستم رو یونیتش مشغول حرف زدن شدیم،حرف زدن که چه عرض کنم گوش دادن من و حرف زدن مینا خیلی حرف میزنه و همه ی خاطراتش رو چندین بار تعریف میکنه اونم دقیییییق اگه یه ذره هم حواست پرت باشه میگه به من نگاه کن!اصلا تنفر تو چشماش دیده میشه وقتی بیتوجهی کنی نمیدونم چرا جدیدا حوصله
برچسب:
نویسنده: غزل صفری
تاريخ: دوشنبه
5 دی
1401 ساعت: 20:05