اخرین روزدی ماه هوای شمال سرد و بارونی بود .بعد جلسه ای که تو اداره مرکزی داشتیم تصمیم گرفتم برم خونه.امیر امروز نبود که بیاد دنبالم هرچند که میدونستم دوست نداره با مرد دیگه ای بیام خونه ولی سرمای هوا و بیحوصلگی باعث شد با مهندس جباری همراه بشم حتی حوصله نداشتم صبر کنم تاکسی تلفنی یا اسنپ بیاد.اومدم خونه ی مامان اینا کسی خونه نبود و داریوش درو به روم باز کرد و یه ذره غذا از رو بیحوصلگی خوردم و دراز کشیدم صدای بارونی که میخوره به پنجره شنیده میشه دلم میخواد
برچسب:
نویسنده: غزل صفری
تاريخ: دوشنبه
5 دی
1401 ساعت: 20:05